hit counter script
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مدیران موفق ایرانی (۱)

از مرداد سال 1378 که مشغول به کار شدم، تا به امروز با انواع و اقسام آدم ها کار کرده ام که هرکدوم ویژگی های مخصوص به خودشون رو داشته اند. هر چند که همه یک وجه مشترک به اسم "ایرونی بودن" داشتند ولی قشنگی کار اون جا بود که اخلاق های بد هم زیاد داشتند که گهگاهی باعث می شد تا مثلا یکروز مرخصی بگیرم تا شاید با حرکات اون شخص روبرو نشم!! اما در بین همه این همکارهای خوب و بد، قشری که معمولا خصوصیات اون ها بیشتر زیر ذره بین میره، مدیریت اون شرکت هست که به نوعی بزرگ مجموعه حساب میشه و قراره که سرمشق همه بشه. من تا حالا با 6 تا مدیر سرو کار داشتم که می خوام به نوبت در مورد همشون بنویسم. چه خوب و چه بد برام فرقی نمی کنه. سعی میکنم واقع گرایانه بنویسم تا شاید درس عبرتی بشه برای جوونتر ها که می خوان یک روزی مدیر بشن!

اولین مدیر عامل من شخصی بود به نام مهندس جاوید بندرچی.  اولین تجربه کاری من بود و در 12 مرداد 1378 وارد شرکت سیستم های مهندسی ناظرفرزان شدم. حقوقم هم 70000 تومان بود. اون زمان خیلی حال کرده بودم که بالاخره وارد بازار کار شدم. چون بالاخره دوران دانشجویی خرج داشت!! من به عنوان برنامه نویس ویژوال بیسیک قرارداد بستم و در ظرف 3 ماه شدم مسئول تیم برنامه نویسی. بعد از 8 ماه هم کم کم بهم میگفتن مدیر فنی!! اسم های قشنگی بود و ما هم تا سال 1380 اون جا کیف می کردیم.

آقای بندرچی یک فرد متفکر و کار بلد بود که در رشته مخابرات فارغ التحصیل شده بود و عشقش هم فقط تحقیقات بود! اون هم برای این آب و خاک. به همین خاطر تمام سرمایه زندگی خودشو و رفقاشو زده بود به این کار و تصمیم گرفته بود تا کلنگ اولین سیستم سوپروایزری رو برای راه آهن این مملکت به زمین بزنه. البته خدا خیرش بده. چیزهای زیادی به من یاد داد که در ادامه میگم.... این آقای بندرچی ما چند تا ویژگی مهم داشت:

اولیش این بود که خیلی منظم بود و برای هرکاری یک دفترچه داشت. کارهای روزانه اش رو می نوشت توی دفتر و با خودکار قرمز و آبی و سبز هر جایی رو که به دستش می رسید خط کشی می کرد. خداییش پیگیری هاش حرف نداشت. امکان نداشت امروز یک قولی بدی و چند ماه بعد یقه ات رو نگیره! خیلی حال می کردم. هر روز صبح کارها رو با هم بررسی می کردیم و تقریبا به من اعتماد کامل داشت( البته این طور به نظر می رسید!!). ما هم جوون بودیم و عشق کار کردن. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم که اولین اون ها همین نظم بود.

دومین خصوصیت مهم اون درد دل های دوستانه و درک متقابل از کارمنداش بود (البته برای شروع فقط 3 تا کارمند بودیم!). خیلی سعی می کرد (و هنوز هم می کنه) که اگر مشکلی خارج از محیط کار برای افرادش بوجود می آد حل کنه. و خداییش خیلی خوب بود. تنها بدیش این بود که یک کم زیاده روی میکرد و نتیجه اش این می شد که مثلا زندگی یک زن و شوهر رو به هم میزد! و نظر می داد که مثلا این خانم به درد اون آقا می خوره یا نه! یا مثلا همسر ایشون به خانم های شرکت مشاوره می داد.

سومین ویژگی اون این بود که فکر می کرد که هر کی بخواد از شرکت اون بره، یک خائن به این مملکته! چون معتقد بود که همه کارمند هاشو اون آدم کرده!! برای همین هم هر کی می خواست بره، اول کلی پشت سرش حرف می زد. بعد در طی یک حادثه (!) نظرش عوض میشد و دوباره شروع به همکاری با اون می کرد! البته تا به امروز هر کی از شرکت اون رفته، به بهانه ای با اون تسویه حساب نشده و پاداش و عیدی و سنوات و.... دود شده رفته هوا!!!

چهارمیش این بود که خیلی علاقه به رفتن خارج از کشور داشت! اما نمی دونم چرا همیشه دوست داشت با افتخار اعلام کنه که من به این مملکت مدیونم و باید بمونم و تحقیقات کنم و همه چیز رو بسازم و .... همینم شد که الان بعد از گذشت این همه سال هنوز نرفته و وقتی هم میشنوه که یکی می خواد بره، خیلی به مزاقش خوش نمی آد.

پنجمیش این بود که جای هر چیزی در اطرافش مشخص بود و اگه دیگران رعایت نمی کردن داغ می کرد. تمام ابزار کارش هم عبارت بودند از: کاغذ A4 یک رو سفید چرکنویس(برای ثبت صورتجلسات هفتگی)، قفسه فلزی (برای تخصیص یک کارتابل به هر نفر و گذاشتن یادداشت در ابتدای روز) و نرم افزار Microsoft Project (جهت برنامه ریزی دقیق شش ماهه برای تمام نیروهای متخصص شرکت تا حد برنامه روزانه چای ریختن کارشناسان!!).

آخرین و از همه مهمتر این بود که در راستای تربیت نیروهای خلاق و ماهر و همچنین کمک به طرح دولت محترم در زمینه اشتغال زایی، هر چی دانشجوی صفر کیلومتر بود دور خودش جمع می کرد و با فراهم آوردن محیطی بسیار دوستانه و با حقوقی بسیار ناچیز به اون ها چیز یاد می داد. مثلا این که چه جوری می شه ساعت ها وقت رو در جلسات هدر داد بدون اینکه نتیجه ای حاصل بشه و یا این که چه جوری تجهیزاتی که وجود داره و قبلا خارجی ها ساختنش، به بهانه خودکفایی، دوباره بسازن!

 

قصد بزرگ نمایی ندارم، اما واقعیت اینه دیگه. این فرد به من خیلی چیزها یاد داد: نظم، درست فکر کردن، صداقت، دروغ نگفتن، حق مردم رو نخوردن، استفاده بهینه از وقت، دخالت نکردن در زندگی دیگران و هزاران هزار نکته مهم در زندگی که نشون می ده ما ایرانی ها چرا هیچوقت نمی تونیم یک مجموعه رو بگردونیم؟ چرا هیچوقت ما به هدف تعریف شده نمی رسیم  و اونقدر برای خودمون حاشیه می سازیم که از موضوع اصلی دور میشیم؟ و این که چرا اینقدر ادعامون میشه که ما فلان هستیم و بهمان در حالیکه خودمون ننشستیم تا حالا یکبار فکر کنیم ببینیم واقعا اون چیزی که می گیم هستیم یا نه؟

 

از سال 1380 که من از اون شرکت اومدم بیرون، خیلی از دوست های دیگه هم اومدن. آخرین باری که رفتم اون جا بیشتر از 30 نفر آدم دیدم که همینطوری دور خودشون می چرخیدن و هنوز هم اثراتی از مدیریت ویژه (!) در مجموعه دیده می شد. کاش اون هایی که اونجا بودن می دونستن که کجا هستن و دارن چی کار میکنن و آیا این چیزها بدردشون می خوره یا نه!

 

اما آخرش بذارین یک چیز بگم. از حق نگذریم یک کار مهم کرد و اون هم این بود که حداقل چند تا جوون مجرد رو به هم رسوند. مثل ....!