hit counter script
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
بزرگ تر ها...

این یه امر طبیعیه که هر روز که از زندگی هر کدوم از ماها میگذره، به چیزهای جدیدتری میرسیم و به قول خودمون به تجربه مون افزوده میشه و شاید همینه که اونهایی که سن بالاتری دارن همیشه به جوونترهای میگن که فلان کار رو نکن چون نتیجه خوبی نداره. شاید خودشون همون لحظات رو گذروندن. اما واقعا این همیشه برای من سوال بوده که چطور این همه تجربه بدست میاد. شاید بتونیم بگیم اون زمان ها مشکلات برای افراد بیشتر بوده و سختی زندگی خیلی بیشتر بوده واسه همین هم همه مجبور به دست و پنجه نرم کردن با اون ها بودن و خلاصه نتیجه این میشده که همه چیز تو مسیر زندگیشون قرار میگرفته و آخر سر هم در هر موردی که فکرشو بکنیم یه تجربه داشتن. اما حالا چی؟ خیلی چیزها دیگه اتفاق نمیفته، خیلی روابط وجود نداره و شاید به این راحتی دیگه این همه تجربه رو نشه کسب کرد؟

هر کدوم از ماها یه روش و منشی برای زندگی داریم. یکی خیلی بودن با دوستاش براش مهمه و سعی میکنه که از اون ها الگو بگیره. یکی هم به این راحتی ها با کسی جور نمیشه و به اصطلاح توی خلوت خودش راه نمیده چون فکر میکنه هر کسی ارزش اینو نداره که وقت براش صرف بشه...من واسه خودم یه خط مشخص دارم و انصافا که تا حالا همیشه به اون چیزی که میخواستم دست پیدا کردم. اون هم اینه که همیشه حرف و صحبت دیگران رو هر چند بی ارزش میشنوم. من معتقدم هر کسی، هر چقدر هم بی ارزش و بی فایده، برای من یه فایده خیلی واضح داره و اون هم اینه که اگه خوب باشه ازش چیزی یاد میگیرم و اگه هم بد باشه باز هم به من یاد میده که چقدر کارها و رفتار و حرف های اون میتونه بد باشه و نباید انجام داد. میدونم که از شنیدن هیچوقت انسان ضرر نمیکنه. البته به شرطی که به موقع متوجه بشی و زیاد از حد وقتت رو صرف موضوعات بی ارزش نکنی. گاهی وقت ها کسانی بودن توی زندگی من که فقط و فقط کارهای بیهوده و زشت انجام دادن و من خیلی با آرامش به حرف هاشون گوش دادم ... شاید فقط به همین دلیل هم بوده که دیگه هیچ وقت کارهای اون ها رو تکرار نکردم چون به زشتی اون پی بردم و دیگه واسم قابل تصور بوده 

.

اما یه چیز میدونم به این راحتی دیگه اتفاق نمیفته و اون هم شاید خصوصیت مدیریت داشتن بزرگ های خانواده است. چیزی که یه پدربزرگ یا مادربزرگ اگه داشته باشه تا سالیان سال و شاید هم نسل ها همیشه با هم و درکنار هم میمونن. اما همه ما دیدیم که با رفتن اون ها به یکباره خیلی از خانواده ها از هم پاشیدن و انگار همه منتظر بودن تا از شر این شرایط خلاص بشن. و این بزرگترین خصوصیتیه که یه بزرگ خانواده میتونه داشته باشه. اگه خانواده ای این نعمت رو داشته باشن، باید همیشه شاکر خدا باشن و اگه هم ندارن یه روزی به نداشتنش حسرت میخورن.

همه این حرف ها رو زدم که بگم حالا تکلیف این نسل جدید که خانواده هاشون کم جمعیت شده چیه؟؟ اولا بچه نمیخوان یا اگه میخوان یه دونه بیشتر نمیخوان و ثانیا نصفیشون اینور دنیان و نصفی دیگشون اون ور دنیا، چیه؟ اصلا کسی دوروبرشون نیست که بخوان جمع بشن.... اگه خیلی خوش شانس باشن فقط دوتا خواهر یا برادرشون پیششونه... چه برسه به مادر و پدر...

واقعا واسه کسانی که همیشه خیلی دوست دارن دور هم باشن... خیلی سخت شده!! نه عیدی نه شب چله ای...